مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
147
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بخويشتن داشت . چون قصد بازگشت كرد ، راه به جائى ندانست و تاريكى بر او چيره گشت و ناچار در پاى همان درخت بخفت . هنگام بامداد بيدار شد و پرنده را ديد كه بيدار گشته و از فراز درخت بپريد . پس قمر الزمان بر اثر او روان شد و آن پرنده ، اندكاندك باندازهء راه رفتن قمر الزمان مىپريد . پس قمر الزمان تبسم كرد و گفت : سبحان اللّه اين پرنده ، همهروزه باندازهء راه رفتن من همىپريد و امروز كه مرا رنجور و مانده يافته ، دانسته است كه طاقت دويدن ندارم . بدين سبب او نيز اندكاندك همىپرد . و اين كارى است شگفت . و لكن بايد از پى اين پرنده روان شوم . يا مرا بسوى مرگ خواهد كشيد و يا خلاص من در پيروى او خواهد بود . پس قمر الزمان در زير و پرنده در هوا همىرفتند و هرشب ، پرنده بفراز درختى ميخفت و قمر الزمان در پاى درخت بسر ميبرد . تا ده شبانهروز ، كار بدينسان بود . و قمر الزمان ، بيخ گياهان و برگ درختان همىخورد . پس از ده روز بشهرى آبادان برسيدند . پرنده چون برق خاطف به شهر اندر شد و از چشم قمر الزمان ناپديد گشت و قمر الزمان ندانست كه بكجا رفت . پس قمر الزمان را اين كار عجب آمد و گفت : منت خداى را كه بسلامت در اين شهر بيامدم . آنگاه بنزد چشمهء روان بنشست و دست و پاى خود را بشست و ساعتى برآسوده راحت و عزّت خود را بخاطر آورد و بمحنت و غربت خود نگاه كرده ، بگريست